صبح بخیر _یک مخترع جوان موفق شد برای اولین بار یک ماشین زمان بسازه و به گذشته سفر کنه. ما خیلی منتظر موندیم تا از گذشته برگرده و باهاش مصاحبه کنیم. انگیزه شما برای اختراع این وسیله چی بود؟
مخترع: راستش دو تا انگیزه مهم داشتم. یکی اینکه تو دهه هشتاد و با رضا عطاران صحبت کنم سریال نسازه تا شبکه آیفیلم بهکل تاسیس نشه. خسته شدیم دیگه. هر روز سریال تکراری. البته عطاران فکر کرد من خل و چلم و به حرفام درباره اینکه سریالات اون قدر پخش میشن که خودت هم حالت بد بشه، گوش نداد. اما یک انگیزه دومی هم داشتم. چند باری از پدربزرگم شنیده بودم سال ۱۳۳۸ یک زمین دو هزار متری رو که الان مرکز شهر محسوب می شه مفت فروخته. بعدش از جای عطاران تیز رفتم اون سال تا به پدربزرگم بگم اون زمین رو نفروشه.
خبرنگار: موفق شدی؟
مخترع: هم آره هم نه. چون پدربزرگم اصلاً زمینش رو نفروخته. رفتم به اون سال. پدربزرگم رو دیدم که با رفیقش وسط بیابون داشتن فالوده میخوردن. پدربزرگ به رفیقش گفت دُنگ فالوده من چند شد؟ رفیقش گفت قابلی نداره. پدربزرگ هم گفت: «اگه نگی پول فالوده چند شده همین زمینم رو که روش واستادیم ،به نامت میکنم. هرچند میدونم ارزش این زمین از پول فالوده کمتره». از این اصرار، از اون انکار. تهش پدربزرگ زمین رو بهش داد. به همین شُلکی.
نویسنده : دانیال دایی داووداینا طنزپرداز
بیشتر بخوانید: